أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

216

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

چون ماه چهارده شبه « 1 » مىتافت . پرسيد كى تو كيستى ؟ گفت : من آنم كى دوشت به من مژده دادند ، و امروزت باستقبال من فرستادند . گفت : تو چه دانستى گفت : آنك ترا دانا كرد در خواب « 2 » ، مرا ببيدارى آگاه كرد « 3 » . پس آن امير بطفيل او « 4 » ، جملهء آن كاروان را در شهر آورد « 5 » . چون كاروان فرود آمدند ، امير برفت و برگ دعوت بساخت « 6 » . [ 54 الف ] ديگر روز كس فرستاد و يوسف را بخواند . يوسف مىآمد در پيش « 7 » مردمان كاروان « 8 » . امير از كوشك خود نگاه مىكرد . چندانك ديدار « 9 » او بود سوار ديد كى در مشايعت يوسف مىآمدند « 10 » . پس از كوشك فرود آمد و پيش يوسف باز رفت و گفت : يا يوسف اين همه لشكر از كجا آوردى و جمله را با خود چرا آوردى ؟ باشد كى ما را در خانه برگ اين همه ساخته نباشد . يوسف گفت : « هم جند لا يأكلون و لا يشربون . » يعنى الملائكة . پس يوسف را بر خوان نشاند اول كاسه‌اى كى در پيش او نهادند « 11 » ، برنج بود . يك لقمه او « 12 » برداشت و در پيش ديگرى نهاد . او « 13 » نيز لقمه‌اى برداشت « 14 » سير گشت . آن كاسه را جملهء [ اهل ] « 15 » دعوت بگردانيدند « 16 » همه سير گشتند و يك « 17 » ذره در او نقصان نيامد . امير در آن حالت روى به مالك كرد « 18 » و گفت : چون بنده‌اى را اين همه كرامت بود حال خواجه بر چه صفت بود « 19 » ؟ مالك « 20 » جواب داد « 21 » كى او بنده‌اى است كى از خواجه بزرگتر « 22 » است ، و به دل ازو بيدارتر است . پس امير روى به يوسف « 23 » كرد و گفت : نگر تا چه فرمايى .

--> ( 1 ) - « چهارده شبه » ندارد ( 2 ) - + بگفت مرا خبر داد و در بيدارى بگفت ( 3 ) - « مرا ببيدارى آگاه كرد » ندارد ( 4 ) - يوسف ( 5 ) - + و برگى و دعوتى بساخت ( 6 ) - از « چون كاروان . . . » ندارد ( 7 ) - + آن ( 8 ) - + آن ( 9 ) - چشم ( 10 ) - آمده بودند ( 11 ) - بنهادند ( 12 ) - از آن ( 13 ) - آن كس ( 14 ) - بخورد ( 15 ) - در متن ندارد ( 16 ) - + تا از آن بخوردند ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - آورد ( 19 ) - باشد ( 20 ) - + گفت ( 21 ) - « جواب داد » ندارد ( 22 ) - بزرگوارتر ( 23 ) - با يوسف